تبليغاتX
همه ي همهمه هاي همه

همه ي همهمه هاي همه

وب نوشته های محمد حسین نادعلی

انتخابات ریاست به اصطلاح جمهوری! ایران برگزار و یکی از نام ها که از دست اتفاق نام محمود احمدی نژاد بود از صندوق خارج شد.حال با تقلب یا بی تقلب!؟؛ به هر حال نظام سلطه اسلامی برای بار دوم احمدی نژاد را برای شلاق زدن بر تن سازندگان پایه های تخت زرین دیکتاتوران انتخاب کرد.انتخاب چنین شخصی اهداف گوناگونی میتواند داشته باشد از جمله اینکه گویا سایر گزینه های دیرآشنای این نظام، دیگر مجالی جهت حضوردر صحنه نمی بینند و تمام کارتهای خود را جهت فریب توده رو کرده اند و باید از همین" کوتوله ی بلند پرواز"مجدداً استفاده کنند تا به عمر بیشتری دست یابند.
از انتخابات کمی فاصله میگیریم،به هر دو سو،قبل و بعد از آن.
روزهای پرشورقبل و متعاقب آن پر التهاب بعد.
از شور آغاز میکنم:
نظام حاکم ابتدا باید ترفندی جهت اثبات جمهوریت خود و وجود دموکراسی ارایه دهد تا از این طریق توده را به پای صندوق بکشاندو رسوایی دور پیش و عدم حضور مردم در پای صندوق ها را جبران کند.این بارهم مانند سال 76(زمان انتخاب خاتمی) از گزینه ای چون موسوی استفاده کرد که 20سال خانه نشینی را در کارنامه ی خود دارد،تا از این طریق کمتر کسی به یاد سبقه ی او بیفتد و یا حتی خاطره ای از آن داشته باشد.احمدی نژاد ی هم که پس از خاتمی ارباب ما شد از همین ترفند بر تخت نشست.
با اطمینان میگویم که جوانان هم سن جمهوری اسلامی ایران، نه خاطره ای از زمان ریاست خاتمی بر فرهنگ ایران داشتند و نه احمدی نژاد را در لباس استاندار ویا شهردار به یاد می آوردند. نخست وزیری موسوی نیز از این دست است. بدیهی است این طیف از جوانان بیش از نیمی از رای دهندگان را تشکیل میدهند .پس میتوان به راحتی چهره ای نو از مهره ی قدیمی ساخت و همه را فریفت.اطمینان از عدم وجود مطالعه در میان توده مردم، دست نظام سلطه را در این امر باز گذارد.احمدی نژاد نیز در سال 84 از این قاعده مثتثنی نبود.تنها تفاوت افراد کذا رنگ و بوی آنان است و نه چیز دیگری.زیرا اهداف و برنامه ها و استراتژی نظام به خوبی روشن و شفاف و غیر قابل چشم پوشی و تغییر است. کروبی و ر ضایی هم که تا همین اواخر بر مسند قدرت بودند ،به راحتی به قفسه ی فراموش شده ها ی حافظه ی ملی منتقل شده اند. موسوی می آید.هاشمی مأمور حمایت از او می شود و خاتمی نقش زبان او را بازی میکند و سخنانی بر زبان میچرخاند از جنس 76 و پوپولیسم، تا گذشته ی ننگین و سیاه قاتلی چون موسوی نادیده گرفته شود،و از گذشته ی اوتنها به بیان مواردی که به صلاح است اکتفا می کند.
چند روزی توده و یا همان اکثریت خاموش را با نظارت تمام به حال خود رها کردند(تناقض زیبایی است،آزادی در چارچوب) و گذاشتند که هر کاری میخواهند بکنند از الله و اکبر تا کارناوال شادی و رقص و حتی کشف حجاب.هر کدام از نامزدها متناسب با لهجه ی سیاسی خود ،دست روی یکی از دغدغه های ملت گذاشتند،حداقل هایی که توده با به دست آوردن آنها راضی می شوند و حامیان خود را جمع کرند.حامیانی که هیچ توجهی نداشتند که شیرین ترین شیرینی ها هم بایستی از قنادی سلطه خارج گردد و شیرینی این قنادی با سایر قنادی ها متفاوت است.رقص با دستمال های سبز و اشعار مذهبی.آنان خواسته ها و شعور ملت را در حد رقص و شادی پایین آوردند.اما ما نفهمیدیم.
از یاد برده ایم خاتمی را در سال 80 که فرمود "جنس آزادی در نظام ما با جنس آزادی در سایر نقاط متفاوت است..."میتوان هر خواسته ی دیگری را نیز جایگزین آزادی کرد اما قنادی همان است که گفتم.قنادی که گاهی ما ،طعم یکسان و خاص شیرینی هایی با رنگ های مختلف که سالهاست طبخ میکند را ازیاد می بریم و شیرینی را در رویای خود خوش طعم فرض می کنیم.
به هر روی هر کدام از این ریش و ریشه داران در نظام، حرفی و سخنی گفتند و سوت و کفی همراهشان کردیم.
وضعیت نظام در سطح بین الملل اسف بار است لذا هر چه حضورتوده در انتخاب ارباب جدید پررنگ تر باشد رسمیت و استحکام پایه های نداشته ما نیز بیشتر خواهد شد.
رقص و غنا ی حرام ،حلال شد! چون بوی سوختنی می آید...چیزی طول نمیکشد.فقط یک هفته است...خدا حتما میبخشد!... رقص ها شروع شد و عقده های چند ساله مردم خالی شد و جای آن را تصویری از سوراخ باریک و کشیده ی صندوق رای گرفت.شاید بتوان از قول فوکو نیز استفاده نمود که علاقه به این سوراخ ناخودآگاه از عقده های جنسی مردم ایران منشأ می گیرد.
جمعه.مردم.صندوق.و چهار نامزد. و فلاش دوربین های خبرنگاران اجنبی.
یکی از رفقا تحلیل جالبی از تفاوت این چهار نامزد در نزد نظام حاکمه داشت او این چنین میگفت:" برای آنان فرقی نمی کند که کدامیک بازیگر جدید نقش ریاست جمهور باشند و لهجه و ترجمه شان از اهداف عالیه چه باشد...هر 4 نفر تایید شده ی ریش سفیدان حاکمه اند".اما مردم کوچه و بازار ویا همانانی که توده میخوانیمشان،ریشه های نامزدها را نادیده گرفته و تنها به سخنان مد 88 آنها توجه کردند.
چه خیال خام کودکانه ای در ذهن توده می چرخید وقتی آزادانه نام یکی از این 4 تن را فریاد میزدند و همراه آهنگ های روز غربی دنس میکرند.
از قول بودریار می گویم که" ...توده همیشه توده باقی میماند..." وا اسفا.
رنگ و لهجه های متفاوت این 4 نامزد در بیان اهداف و برنامه های بلند مدت به اصطلاح جمهوری ایران همه را فریب داد و به پای آن سوراخ باریک کشاند.سوراخی که ته آن معلوم نبود و کسی نمیدانست سیستم پردازش گر آن صندوق از دریافتی خود چه نتیجه ای بیرون میدهد.
جمعه، شنبه شد واحمدی نژادبه سرعت و زودتر از موعد مقرراز ته صندوقی که سوراخش میلیونها چشم و دل را جذب خود کرده بود خارج شد اما...
گویا میان حکام اختلاف نظری وجود دارد...عده ای موافق و تعدادی مخالفند. آنها یکدیگر را نیز فریب داده اند...قرار چیز دیگری بوده اما نتیجه ی دیگری رقم خورده و رقم 24 میلیون جلوی نام احمدی نژاد قرار گرفته.اشتباهی رخ داده.اینجا جای موسوی بوده.نامی که کمتر شناساست و کمتر کسی او را میشناسد.نامی که پایبند تر از سایرین میتواند باشد...اما احمدی نژاد حرف نشنو ترین شاگرد این مکتب بوده است... نه....او آنان را به خطر می اندازد...باید کاری کرد.
آشوب آغاز میشود و باز هم فریب توده ،پیراهن عثمان و رو کردن دست یکد یگر در تقلب و خیانت به رای ملت. بیرون کشاندن مردم از گرمای خانه به سرمای خون و چماق خیابان...توده فریاد میبزند ومزدوران سلطه باتوم .توده نیز در اینجا نقش مزدور بی جیره و مواجب گروهی از حکام را ایفا می کند.
جنگ در بالا ادامه دارد و در پایین هم هدایت میشود که مبادا لحظه ای کسی جا بزند...هر کاری میکنند تا آدم های بیشتری کتک بخورند. هر روز با آدرسی در خیابانی جدید و این جنگ توده تا زمانی که در بالا غنایم تقسیم و حکام راضی شوند ادامه می یابد. این رضایت در خوشبینانه ترین فرض محال با روی کار آمدن موسوی حاصل میشود وآنگاه به راحتی میتوان توده را نیز خفه کرد و به خانه بازگرداند.تمثیلی میتوان آورد از روی کار آمدن فریدون پس از سرنگونی ضحاک در افسانه های شاهنامه ی فردوسی. فریدونی که از قول فردوسی،خونش شباهت بیشتری به خون پادشاهان پیشین داشت.
و این بار فریدون قصه ی ما موسویست و ضحاک هم احمدی نژاد.
همیشه راضی شدن به حداقل ها بوده که ما را به سر منزل هیچ رسانیده.چون حد اقل از اقل هم قلیل تر است .
آنانی که امروز و دیروز و فردا در حمایت از موسوی به خیابان ریخته و میریزند،شعار "مرگ بر دیکتاتور سر میدهند"و از آنجا که راضی به حداقلند دیکتاتور را احمدی نژاد میپندارند و از وجود دیکتاتوران و سکان داران اصلی چشم میپوشند.
و این است گرفتار آمدن در تله ی دیکتاتوران.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:57  توسط محمدحسين نادعلي  | 

زنجیرهای زنگار گرفته

(به مناسبت روز کارگر)

 

دیروز روز جهانی کارگر بود.روز جهانی کارگر یادمان شورش کارگران آمریکائی در اول ماه مه ۱۸۸۶ در شیکاگو است که هرسال در بسیاری از کشورهای جهان جشن گرفته می‌شود. و من هم امروز یادم افتاده مه باید از کارگر گفت.

؛"کارگر" ،نامی که بارها،حداقل به درازای چند قرن اخیر، تحت عنوان ِ حمایت و اهمیت ِ حمایت از وی تکرارشده ، و گوش و ذهن ما راعادت به شنیدن عباراتی تکراری داده و آنقدر تکرار شده که  دایره ی شامل معنای کارگر به اندازه ی دارازای تمامی جملات نوشته شده در باب آن، کوچک و کوچکتر شده است؛تا آنجا که در جواب کارگر کیست؟ می شنویم: "انسانهایی که چاه میکنند ویا آجر بالا می اندازند." افرادی هستند که در مشاغلی کار می‌کنند که نیاز به قدرت بدنی و کار دستی دارد. کارگران را بر اساس سطح مهارت نیز تقسیم‌بندی می‌کنند.

"کار" با پسوندِ" گر" دراینجا به کسانی اطلاق میشود که خدمت یا تولیدی را که انجام میدهند به نظامی چون سرمایه داران یا بورژوواها به بهایی !میفروشند و نظام سلطه ی ابلهانه! با خیال پوچ خود، آنان را به عنوان پَست ترین بخش جامعه مینگرند واندیشه و اختیار ایشان را از آن خود کرده اند؛ویا در تعریف ساذه تر کارگر یا پرولتر کسی است که در سیستم ِ سرمایه‌داری نیرو یِ کارش را به سرمایه‌دار می‌فروشد تا بتواند زنده بماند.

 اما باید دانست که دایره ی شمول این نام بزرگتر ازچاه کن و آجربالاانداز است و مطمئناً چیزی نزدیک به درازای تاریخ بورژووازی است .ِ نظام سرمایه داری تا آنجا پیشرفت و گسترش یافته که در قرن 21 و با گسترش نظام بورژوازی همه ی ما کارگریم. مزدوریم و زحمتکش،رنجبر و درد فروش.

 بورژووازی در راستای اهداف سرمایه افزون ِ خود، دکتر،مهندس،معلم،استاددانشگاه،دانشمند،هنرمند،نویسنده،کشیش ،روحانی و وزیرو... را جیره خوار و مزدور خود بار آورده است و همه را به شکل ، کاگران مسخ شده ی سلطه ی بی سر و ته خود میبیند. و این کارگر پروری به همراه تولیدات بی شمارمصرفی به تمام نقاط دنیا صادر گشته وبدین شکل عواطف انسانی جای خود را به مبادلات و مناسبات صرفاً پولی داده است.

 

پس من امروزبه عنوان یک کارگر!، با به کار بردن نام کارگر، تمامی ِ زحمتکشان فوق الذکر را خطاب قرار میدهم.

 تامل در باب اینکه اگر آنانی که نام- صفت  کارگریا زحمت کش را به دوش میکشند،در صورت آگاهی و کنش نسبت به سلطه وظلمی که به آنان می شود،" تنها زنجیرهایشان را از دست می دهند" و تلاش درجهت فهم این جمله در شرایط موجود ِ قرن 21 و اردی بهشت 88،کمی سخت و شاید خنده آور و دور از ذهن باشد.انسانی قیام کند و تنهاچیزی که از دست میدهد زنجیرهایش است و نه حتی سلاحش و سر انجام به آزاده مبدل گردد.

با اینکه آزمایشگاه تاریخ، شدن ِ امر فوق را به اثبات رسانیده است، اما باز هم می گویِِیِم:" مگر میشود؟!"

از دست رفتن ناباورانه ی زنجیرهای زنگار گرفته ای که نظام سلطه ،بر پاهای ما بسته است بخشی از مانیفست کمونیست است که در دسامبرسال 1847 به کاگران وعده داده شده است.

workers world day

اگر بخواهیم موازی با مانیفست کمونیست از منظری دیگربه مقوله ی کذا بنگریم ،میتوان برای آنانی که پسوند مسلمان را به همراه دارند ازکتابی مثل" قرآن" مثال آورد ؛اگر بهشت را باور کنیم،آنگاه در بخشی از سوره ی آدم،این گونه بیان می شود " آدم عصیان کرد و از بهشت رانده شد"،زنجیرهایش را از دست داد و به زیست ِ آزادگونه ی زمینی وارد آمد و اصالت آدمی به همین طغیان و عصیانش است .عصیان از برای آزادی .سایر متون نسبت داده شده به آسمان! و الهیات و نیز سخنان بزرگان ِ دین هم به کررات از مقام کارگر و آزادی انسان تجلیل نموده اند.

اینگونه خیال گروهی از شما را راحت می کنم که نمی خواهم تنها از نگاه دُگم یک تفکر یا ایدئولوژی خاص به مقوله ی مهمی چون سلطه و استعمار زحمتکشان بنگرم؛ بل از هر منظری که جریان را نظاره کنیم به دعوت به پاره کردن زنجیرها میرسیم.زنجیر- شلاق و حتی نمونه ی مدرن آن یعنی قانون کار.

 قانونی که در مجلسی به تصویب رسیده است که آجرهایش هنوز خاطره ی دستان پینه بسته ی کارگران را در ذهن ِخود دارند.

ساده ترین راه این است که  در رابطه با گروه عظیم ِ کارگران و نظام زحمتکشان از واژه ی طبقه استفاده کنم ؛اما زیاد میل و رغبتی به آن ندارم. میتوان از واژه ی انسانهای خاص استفاده نمود که به واسطه ی نوع فعالیتشان در جایگاهی جزجای ِ دیگرهم نوعان خود!قرار میگیرند.چه فرار ابلهانه ای!،فرار ازیک واژه، آن هم در یک نگاشته .واژه ی ِ دهشتناک و ملال آور ِ طبقه.خیالی بسیار کودکانه است ،از آن رو که واژه ی طبقه در تمام شئونات زندگی ما که ساخته ی نظام بورژووازی ست رسوخ کرده؛ لا اقل نمی توان بین پنت هاوس و سایر طبقات یک آپارتمان شباهتی پیدا نمود و آنان را یکسان نگریست !

وای بر ما!وای بر شما!

درزمان انتشار مانیفست کمونیست اطلاعات دقیق و زیادی از تاریخ گذشته موجود نبود؛ اما اکنون به کمک دسترنج!استعمارگران و نظام سرمایه داری که دل و روده ی تمام نقاط کره زمین و سایر کرات ! را بیرون کشیده اند، به عمق هزاران ساله ی زیست ِ نوع بشر رسوخ کرده ایم.از پارینه و دیرینه و نوسنگی تا عصر بورژوازی.تاریخِ شرقی ترین نقطه ی کره زمین تا غربی ترین آن که همان شرقی ترین آن است.تاریخِ جنوبی ترین تا شمالی ترن نقطه ی این کره ی گرد که همان جنوبی ترینش است.

به گفته ی خود استعمارگران ،همیشه و همه جا مسلط و مسلوط!(کسی که تحت سلطه قرار دارد)کنار هم زیست کرده اند و به نوعی برای هم؛و همیشه دو طرف جریان اینگونه به ماجرا نگریسته اند که این جبر طبیعت است و باید  به پایش سوخت و ساخت و تغییر موقعیت یعنی گره خوردنِ آسمان به زمین.بحران تا آنجا پیش می رود که کاوشگران به انسان کارگر با نام علمی Homo ergaster گونهٔ منقرض‌شده‌ای از سردهٔ انسان که ۱٫۹–۱٫۳۳ میلیون سال پیش در شرق افریقا و احتمالاً جنوب افریقا زیست میکرده اشاره می کنند.

 تنها مشکل ، ناآگاهی است.ناآگاهی نسبت به توانایی ها ،که ناچاری را برای کارگران دیوار چین و تخت جمشید واهرام مصر و آکروپلیس و مجسمه ی اسکندرو یادمانهای معاصر غرب به همراه داشته است .شلاقهایی که همیشه بوده،چه به شکل چرم و چه به صورت زبانی و احساسی و حتی قانونی!و باز هم قانون که ساخته و پرداخته ی نوع مسلط بشراست.

ایران،عظمت ِتخت جمشید،کاخهای ساسانی،گنبدها ومناره های رنگارنگ اسلامی در دوره های گوناگون چون صفوی و سلجوقی و میدان نقش جهان و عمارتهای قاجاروپهلوی، چاههای نفت از زمان پهلوی وپالایشگاههای نفت ازتهران و اهواز تا عسلویه،فازهای یک تا بی نهایتِ پارس های شمالی و جنوبی و شرقی و غربی تا نیروگاه هسته ای بوشهر؛تنها باعث رشد و قدرت نمایی سلطه ی سه رنگ و آسمانی ایرانی!در میان سلطه های دیگر نقاط جهان  میشود ودر پی آن القای سختگونه ی افتخار در ذهن ملتی از نوع ایرانی.القایی که از کتابهای فارسی اول دبستان و شاید پیش دبستان آغاز میشود.یادآور شوم که کارگران بناهای عظیم و رنگارنگ تاریخی همچنان مشغول کارند،روزی اجدادشان میساختند و امروزایشان مرمت میکنند و زحمتکشی ِ تاریخی خود را ادامه میدهند تا قدرت صاحبان کاخ ها و آرامگاه ها هیچگاه فراموش نشودو و خودشان از گرسنگی نمیرند.

عمارتهای حقارت پرور تنها با وجود فشار ِ گرسنگی ِ مسلوطها و کارگران و زحمتکشانی چون من و تو وما و شما و اجدادمان به وجود آمده اند و همیشه و همه جا در جلوی چشمان ما به عنوان نمادی از سرافرازی سلطه و سر افکندگی ِ نا چارگانی!؟ چون ما وجود داشته و دارند؛یا از کنار آنها رد میشویم و یا تصاویر آنها را در مدیا های گوناکون برایمان یاد آور میشوند تا افتخار و سرمایه ی آنان و بدبختی ما هیچ گاه به فراموشی سلام ندهد.

workers world day

اینها همه و همه رنج طبقه ای به نام کارگر را نشان میدهد.

این ناآگاهی زمانی هم که به آگاهی نصفه و نیمه بدل گردد تنها نتیجه اش ایجاد دو جناح بورژوا و پرولتردرکنار و مقابل هم است.قربال ساده ی انسانها و جدا کردن ریز و درشت از هم.این حقِ کثیف گویا از آسمان نازل گشته که هیچ خدشه ای بدان وارد نمی آید!؟

عصر حاضر بازارها را به واسطه ی ارتباط آسان بین ِ ملل گوناگون گسترش داده و تقاضای مصرف مصنوعات یدی را به مصنوعات بخار و صنعت مبدل ساخته و روز به روز فزونی داده است.واین خلاصه ایست از تبدیل فئودالیسم و بورژوازی کهن به نوین ِ آن؛که انسانیت را به بهایی ناچیز میفروشد و فروخت. فروخت و فروخت.

آیا تا به حال کارگران عسلویه را که گویا دستمزد! زیادی نیز دریافت میکنند ، از نزدیک دیده اید؟پوست هایی تاول زده و پاهایی گندیده.

اگر از طبقه ی بورژووا هستید و گذرتان به هتلها و پاساژهای چند طبقه ی کیش افتاد،سری هم به شهر اصلی بزنید و رنج کارگران را در محل زندگیشان ببینید.کارگرانی که هتل هایی چون داریوش را بالا برده اندو عیناً شلاقهای هخامنشی را که اجدادشان در تخت جمشید ،بیستون و پاسارگاد خورده اند را نوش گفته اند.شلاقهایی به رنگ قانون کار.

شعارشعارشعار....

اینها کلماتی خوش آهنگ هستند که با دستور زبان شیوای فارسی-عربی! کنار هم چیده شده اند و چقدر زیبا و آراسته ویرایش گشته اند و در حد یک انشاء نمره ی 20 را از آن خود میکند.اما در حد آگاهی از انسانیت ِ لا موجود! نمره ای پایین تر از صفر را نصیب میشود.

همین شهر خودمان نیز پر است از ساختمانهای آسمان دریده!که به زیبایی ساخته شده اند و لالای آجرهای آنها خون و جان و توان و سالهای عمرکارگران جای گرفته است.همانانی که مشغول کندن تونلهای زیرزمینی قطارهای شهری هستند میدان آزادی تا برج بالارفته ی میلاد؛نه ،نه ، به بالا ننگریم.هر جا که هستیم زیر پایمان یا آسفالت و سنگفرش خیابان است و یا سرامیک و فرشهای منازل که بلاجبار ِ جاذبه ی زمین روی آنها ایستاده ایم.اینها یعنی رنج کارگر.

ای کاش همه ی ما پهلوانانی بودیم که میتوانستیم کنار خیابان زنجیرهای کارگران را به راحتی پاره کنیم.اما توان ما در همین قلم خلاصه میشود،قلمی که سالیان سال است نتوانسته سایشی در زنجیرها ایجاد کند؛و فریادهایی که گویا هیچ گاه به گوش سلطه نرسیده است که بی شک رسیده و اعتنایی به آن نشده است.آنان نیز چون پیشینیان خود در عهد پهلوی،صداهای زجه ی کارگران را زاییده ی ضبط صوت ها میدانند. اعتصابات ودیوارنگاره ها و روزنامه ها و سایتها و وبلاگهای موجود هم که همه کار جن و پریان است و نمی هراسند آنانی که باید بهراسند.

 اما باید چاره ای جست!. باید راهی جست از برای ایستادن در برابر شلاق ِ تاریخ.برای حمایت از خود،از کارگر.از رنجی که سالیان سال است که میکشیم و یا اینکه انتظار بکشیم از برای تغییر احتمالی!انتخاب با ماست.با شماست.

من نمیفهمم و ما نمیفهمیم و ابلهانه به زندگی ِسگی!و نکبت بارخودمان ادامه میدهیم.

وای بر فهم و شعور ما!

من احمقم و با اجازه ی شما، ما همه احمقیم ومن شاعری هستم که باید از آرمان شهر اخراج شوم.

امروز ده ها کارگر هنگام کار جان دادند.

دیروز چند تن از رفقا در پار ک لاله بازداشت شدند

گردهمایی روز جهانی کارگر به خشونت کشیده شد. به مناسبت روز جهانی کارگر کمیته برگزاری مراسم اول ماه مه( کمیته پیگیری ایجاد تشکل‌های آزاد کارگری /سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه/ سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه/ اتحادیه آزاد کارگران ایران/ هیأت مؤسس بازگشایی کارگران نقاش و تزیئنات ساختمان/ کانون مدافعان حقوق کارگر/ شورای همکاری فعالین و تشکل های کارگر / کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری/ شورای زنان/ جمعی از فعالین کارگری) از همگان دعوت کرده بود که روز جمعه 11 اردیبهشت ساعت 5 بعدازظهر آن روز در میدان آب نمای پارک لاله گرد آیند. آنها خواسته های خود را نیز پیش تر با انتشار فراخوان گردهمایی روز کارگر منتشر کرده بودند.

اما بعداز ظهرجمعه، کسانی که در حال جمع شدن در میدان آبنما بودند پیش از آنکه پلاکاردهایشان را دربیاورند و یا شعاری بدهند با برخورد خشونت آمیز پلیس مواجه شدند. به گفته حاضران ماموران پلیس با خشونت بسیار به مردم حمله می کردند به طوری که سر وصورت بسیاری خونین شده بود، حتی پلیس های مرد به شدت زنان را به ویژه فاطمه شاه نظری یکی از فعالان کارگری را کتک زدند.

پلیس پس از حمله به شرکت کنندگان تعداد بسیاری را بازداشت کرد و ابتدا به کلانتری وصال در خیابان انقلاب منتقل کرد. سپس زنان بازداشت شده را که 19 نفر بودند به بازداشتگاه وزرا منتقل کردند. به گفته مامورانی که زنان را منتقل می کردند تعداد مردان بازداشت شده 150 نفر ذکر شدو برخی دیگر از ماموران تعداد را 80 نفر ذکر کردند. از وضعیت مردان بازداشت شده خبر دقیقی در دست نیست. گفته می شود که عده ای را به اوین و عده ای دیگر را به بازداشت گاه های نیروی انتظامی منتقل کرده اند.

تاکنون از میان اسامی رسیده بازداشتی تعدادی از آنها اعضای تشکل های شورای همکاری، کمیته هماهنگی ایجاد تشکل های کارگری، اتحادیه آزاد کارگران، کانون مدافعان حقوق کارگر، کمیته پی گیری از جمله مریم حاج محسن، پروانه قاسمیان، فاطمه شاه نظری، شریفه، محمد فرجی، بهروز خباز، جعفر عظیم زاده، زانیار احمدی، محمد اشرفی، علی رضا تقفی ، محسن تقفی ، سعید مقدم وسعید یوزی هستند

 

این بود انشای من

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:49  توسط محمدحسين نادعلي  | 

یک همهمه

تا چند روز اینده ازسیستان خداحافظی میکنم.

نمیدونم چرا؟!  اما همه چی خراب شده.  کارا داره سریع پیش میره.  پلی پشت سرم نذاشتن.

نه از جنس قانون و نه از جنس مهرورزی!

....

شرح کامل به زودی!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:41  توسط محمدحسين نادعلي  | 

روزشمار یک توطئه

بهمن ۸۲

 انتخابات شورای صنفی دانشگاه زابل برگزار میشود.

 اکثریت اعضای منتخب را دانشجویان" لر "دانشگاه تشکیل میدهند.

شورایی با اکثریت" لر" کار مفیدی انجام نمیدهد

 شایعات زیاد است.

چه در مورد نحوه ی انتخابات و چه در مورد میزان پولی که در بین بیلانهای  مالی شورا ناپدید شده است.

حداکثر زمان قانونی بین ۲ انتخابات ۲۴ ماه است.

حکمرانی اقوام لر بر بودجه ی شورا به عدد ۳۲ نزدیک میشود.

۸ ماه فراتر از مهلت قانونی

مهر ۸۵

شنبه ۱۵ مهر: جلسه ی دانشجویان لر در یکی از خوابگاهها تشکیل میشودواعضای پسر مشخص میشوند.

یک شنبه ۱۶ مهر: نمایندگان ائتلاف به دنبال جذب دانشجویان دختر برای ائتلاف می باشند.

دوشنبه ۱۷ مهر:

ساعت ۱۲ ظهر:ائتلاف لرها به طور کامل شکل میبندد.

ساعت ۱۸ بعد از ظهر: پلاکاردی با این مضمون جلوی در ورودی دانشگاه نصب شده:

"تایید حکم ریاست دکتر قنبری توسط شورای عالی انقلاب فرهنگی را تبریک میگویم"

در گوشه ی پایین و سمت چپ  این پلاکارد این اسم به چشم می اید:

"شورای صنفی و رفاهی"

به فاصله ی ۱۰ متر از این پلاکارد پارچه نوشته ای با این مضمون در فاصله ی ۶ متر از زمین  و در ابعاد ۵۰ در ۱۵۰ سانتی متر دیده میشوذ:

"انتخابات شورای صنفی

سه شنبه ۱۸ مهر : ثبت نام

چهارشنبه ۱۹ مهر: گزینش

پنج شنبه و جمعه ۲۰ و ۲۱ مهر: تبلیغات

شنبه ۲۲ مهر: انتخابات

به جز دانشجویان لر دانشگاه که مجری انتخابات هستند هیچ گروه و ائتلافی امادگی حضور در انتخابات را ندارد.اقوام کرد.ترک.بلوچ و زابلی و .... از این رخداد بی خبرند.

زمان بندی فوق دهان به دهان می چرخد

همه به تکاپو می افتند.

همه معترض

همه همهمه

همه متعجب

ساعت ۲۱ بعدازظهر:توکلی معاونت دانشجویی که بالاترین مقام اجرایی انتخابات است در دسترس نمیباشد.

چاره ای نیست.

باید تا صبح صبر کرد.

ساعت ۲۳ بعد از ظهر: تهران مطلع میشود.

سه شنبه ۱۸ مهر: اعتراضها ادامه دارد.

توکلی به سختی به چنگ میاید.

فخیره در جلسه است.

قنبری ( ریاست جدید دانشگاه) مرخصی است.

ثبت نام ادامه دارد.

گروهها ی مختلف و کاندیداهای مستقل معترضند.

تمام راه ها بسته است.

تغییری رخ نمیدهد.

اما یک امید وجود دارد.

تهران

سه شنبه ۲۰ بعد از ظهر:  انتخابات به تعویق افتاد.

ترس؟مصلحت؟قانون؟

اما هنوز هم انانی که لر نیستند بیمناکند.

شاید از ۳۲ هم فراتر روند.

و رقمها از چند میلیون به چند ۱۰میلیون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 14:7  توسط محمدحسين نادعلي  | 

ایرانی بودن یاایرانی نبودن . مسئله  این است

اگر از جریحه دار شدن احساسات پاک ایران و ایرانی پرستی تان هراس دارید از خواندن این پست اجتناب کنید!؟

صفحات تقویمی با مبداءای از جنس میلاد مسیح / بودجه ای از جنس دلارهای امریکا / انرژی از جنس صیهونیزم

همه کسان(که هیچ اطلاعی از وجود ارواح مقدس اریایی ندارند!)  همه چیز را فراهم کردند.

امریکا / ناسا / روسیه / قزاقستان / پایگاه فضایی / فضاپیما / اتاق کنترل / شمارش معکوس

  10    9    8    7    6    5    4    3    2    1    0

7 روز پیش چهارمین گردشگر فضایی دنیا از پایگاه فضایی قزاقستان به سمت اسمان رانده شد تا بتواند  در گردشی علمی - تفریحی زمین خاکی زیر پای من و تو را به شکل توپی لاجوردی در اقیانوسی سیاه نظاره کند.حضوری ۸ روزه در اسمان و میان ستارگان و اجرام اسمانی به دور از قوانین نیوتن و سیب و جاذبه و حتی جو با هزینه ی شخصی گردشگر.

انوشه انصاری شهروند امریکایی . با اجدادی ایرانی . با ته مانده ای از زبان فارسی . باسابقه ی 17 سال اغازین زندگی در ایران.

فکر میکنم با خواندن سطر پیشین تمامی ناسزاهای موجود در خیابان و پشت ترافیک نثار تفکرات غرب زده و زنجیره ای نگارنده شده باشد. ان هم به دلیل اینکه به روح پر فتوح(که این بار به فتح اسمانها نائل امده) ایرانی و اریایی بانو انصاری خدشه وارد کرده ام.

 مقصودم از این نگاشته را در این سوال 4 گزینه ای ی ساده خلاصه میکنم:

معیار ایرانی قلمداد شدن یک انسان چیست؟

1- تولد در ایران     2- زندگی در ایران     3- مرگ در ایران     4-هیچکدام

پاسخ من: گزینه ی 4

پاسخ تو: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 و اما پاسخ حکومت مقدس ج.ا.ا !؟:

درست تا 24 ساعت پیش از نشستن انوشه در سفینه , در میان اخبار رسانه های ی ملی - حکومتی ایران دفعاتی کمتر از انگشتان دست به موضوع این سفر پرداخته شده بود.گویا هنوز حکومتیان ایرانی نتوانسته بودند به جمع بندی مناسبی در باب ایرانی بودن انوشه و یا مسلمان بودن او و یا امکان وارد نیامدن خدشه به روحیه پاک ایرانی و اسلامی ملت در صورت پرداخته شدن به این خبر برسند.

اما به یک باره ملت بر ایرانی بودن خود بالیدند. چون حکومت بر ایرانی بودن انوشه پی برد.

اولین بانوی مسلمان دنیا که از قضا ایرانی هم هست به فضا رفت.

رسانه های حکومتی به گونه ای به این موضوع پرداختند و پر و بالی از جنی پرهای سیمرغ اساطیری ایران به ان الحاق نمودند که عامه ی ملت گمان بردند که انوشه در ایران به عنوان تاجر و کار افرین و مدیر موفق  بر گزیده شده است و یا:

جنس مبداء صفحات تقویم پروازی انوشه هجرت بوده است.

بودجه ی سفر او ریال.

و انرژِی این گردش علمی نیز از جنس جوانان غیور ملت.

صدای انوشه  به کرات از رسانه های دیداری و شنیداری ملی منتشر شد که میگفت:

من ایرانی ام. به ایرانی بودنم مفتخرم.پرچم ایران را در کنار پرچم امریکا!؟  به فضا میبرم.به همراه چند ادعیه ی اسلامی و قران.

 

 به یک باره بانو انصاری جانشین "بانو ارین "شد

الگوی زن مسلمان

الگوی زن ایرانی

چون حکومت میخواهد

امان از احکام ثانویه. از "حاج محسن قرائتی" درخواست میشود که به سرعت به کنکاش و بیان ۷۰ مورد از ایات و نشانه های خداشناسی و حلول اسلام در روح بانو انصاری( همانند بانو ارین) بپردازند

*امریکا و روسیه اعلام کردند :

 هیچ پرچمی به فضا نمیرود. / موسسه  ی مجری طرح موسسه ای بین المللی است. / انوشه نماینده ایران و یا حتی امریکا و روسیه هم نیست.

شما هم انوشه را ایرانی میدانید؟

اصلا ایرانی بودن او برایتان مهم هست که بخواهید در پی تطبیق او با معیارهایتان باشید؟

منتظر استفاده یا سو ء استفاده های سیاسی حکومت از پروژه ی ایرانیزاسیون انوشه باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 2:29  توسط محمدحسين نادعلي  | 

بدون عنوان

شب خوش

 برای خودم متاسفم که قریب به ۲۰ روز  به دلایل مشکلات و گرفتاریهای روزمره و کثیف انسانی و مادی در دنیای حقیقی از این فضای مجازی دور بودم و به قول خودم  مغازه ام  تعطیل بود .

شاید حس نوشتن..

تلنگر نوشتن پستی  هم که در پس پست پیش رو می اید مربوط به ۷ شب پیش می باشد .اما به دلایلی تا امشب نوشتن اون به تعویق افتاد.

 اما ۲ رخداد , امشب منو به اینجا کشوند:

۱- اخرین پست  عماد در باب انوشه و هزینه ی سفرش

۲-اخرین مناظره ی من با محمدحسین در باب معیارهای ایرانی قلمدادشدن انوشه

در ضمن بدرود ایران.من فردا تهران رو به مقصد زابل ترک میکنم

انوشه هم موضوع اخرین پست من خواهد بود قبل از سفر به زابل

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:47  توسط محمدحسين نادعلي  | 

دیروز( ۹ شهریور)

 رو ز ما بود!

چشمکهای رنگارنگ و جذاب ساعت های دیجیتالی موجود در ۱۴۰ متر فضای مسکونی اطراف من که از ساعت مچی بابا و ساعت روی صفحه ی تلفن و موبایل شروع میشه و  تا ساعت های روی بدنه ی رادیو ضبط و ویدیو و حتی همین ساعت کوچولوی سمت راست و پایین صفحه ی مانیتور ختم میشه...

تیک تاک تنها ساعت عقربه دار و پر سر و صداو اعصاب خردکن موجود در گوشه ای از دیوار چرب و دود گرفته ی اشپزخانه...

همشون به نوعی همهمه میکنن که یه روز دیگه هم تموم شد  /  یه روز دیگه مثل تمام روزهای دیگه

 یه روز از شهریور ۸۵  /  یه روز  از سپتامبر ۲۰۰۶  /   

 نمیخوام خاطرات روزانم رو بنویسم یا اینکه از نوستالژی به وجود امده از حرکت ثانیه ها و دقایق............

اهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اهالی ی این شهر.این خیابان.این کوچه!  /  اهای عابرینی که دارید از کنار ویترین مغازه ی من ردمیشید و دارید از پشت شیشه سرک میکشید!                                                                           

روزی که گذشت به نام من و شما بود.....

نه اشتباه نکنید

 دیروز نه به اسم مجنون بود نه به نام عماد و محمدحسین و ازاده و عطیه      

 دیروز به نام شغل من و اونا بود.  /  اره شغل. باز هم میگم شغل.اره.به چه زبونی بگم؟....شغل

دیروز روز جهانی وبلاگ بود

اخیش

اصلا لازم نیست که ادم اینجا در مورد اینکه "وبلاگ چیست" و یا"وبلاگ چه فوایدی در رشد اطلاع رسانی و بهسازی فرهنگ رسانه ای دارد"ویا"یک وبلاگ چگونه کار میکند"چیزی بگه!حداقل مکانی که من میتونم در کنار تنفس هوای موجود در ان به راحتی و بدون دغدغه ی فهم مخاطب از وبلاگ بگم و مطمئنم که همه میدونن وبلاگ چیه همین جاست...همین چند کیلو فضای زندگی مجازی در جامعه ی مجازی که حتی از اون ۱۴۰ متر فضای زندگی در خونه ی پدری  هم دلباز تر و ازاد تره

من و تو   

 در این عالم مجازی گیر کرده ایم!  

 به این عالم مجازی عادت کرده ایم!        

 به این عالم مجازی دل بسته ایم!  

و این عالم مجازی شده کل دنیای ما   

 و وبلاگ هم محل کار (ویترین) و زندگی ما!

 نمیدونم خوبه یا بد؟   

 فقط میدونم که اگر هم این عالم بد باشه و برزخی از پیش دوزخی! اما من و شما در طبقات بهتری سکنا گزیده ایم!  چون سروسامانی داریم و بیکار نیستیم و  به وبگردی و متر کردن فضاهای موجود در این عالم مجازی نمیپردازیم!

اصلا برام مهم نیست که بابا و مامانم  الان نمیدونن که من دارم چی مینویسم یا کجا مینویسم!    یا ۳/۲ همکلاسی هایم نمیدانند که وبلاگ چیست ؟ا اینکه من هم وبلاگ دارم! یا اینکه پسر خاله و دختر عمه و ....

مهم اینه که    

 من اینجام!  /  وبلاگ دارم  /  مینویسم   /  از خودم   

 همهمه های خودم  /  دغدغه های خودم

ای عابر مجازی  در خیابان مجازی blogfa و ایستاده در جلوی ویترین مغازه ی مجازی مجنون

بیا تو...دم در بده

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط محمدحسين نادعلي  | 

با هم بخندیم! به هم نخدیم!

  ۴ شنبه ۱ / ۶ / ۱۳۸۵

دور و بر ساعت ۹ صبح بود که یک خازن ۴۰۰ کیلویی از فرط بادکردگی! تو شهر تهرون ترکید. حالا خودش ترکید یا ترکوندنش موضوع بحث من نیست.این ترکیدگی در وخامت اوضاع بحرانی مسائل هسته ای! و تشویش اذهان عمومی نقش به سزایی ایفا نمود.  بازار شایعات هم داغ داغ بود. هم حمله ی هسته ای  امریکا و اسرائیل  به نیروگاه های پایتخت دهن به دهن می چرخید و هم رسیدن روز قیامت و ......

 سو ء تفاهم نشه! 

 نه قصد دارم که در مورد مشکلات و معضلات ساختار شهری تهرون و  مخصوصا  بخش نیرو و مخصوصا تر مسئله ی برق  بحث کنم نه اینکه  خواستار عزل وزیر مربوطه به دلیل عدم کفایت در نگهداری صحیح و بهینه از پست های برق شوم و نه حتی  به مشابه دوستان مصلح جامعه از این ترکیدگی به وجود امده جهت تخریب دولت فخیره و کریمه بهره جویم( و خود را مضحکه ی رقیب نمایم)

بر عکس این بار میخواهم دوستان اصلاح طلب را به پای میز نقد که چه عرض کنم!!!به پای میز سخر و ضحک بکشانم و در مورد امر مقدس اطلاع رسانی شفاف اصلاح طلبان حاضر در جمع  کثیرمطبوعه چی های ایران در باب مسائل  کذا (در مورد ترکیدگی)شما عزیزان را به کمی تامل و  تخند (مصدری از خندیدن)فرابخوانم.

که شاید این خنده کمی از الام بشریمان را تسکین دهد.

دوستان اصلاح طلب قصد داشتندبه نوعی به شایعات و یک کلاغ چهل کلاغ کردن  موضوع خاتمه بدن اما....

....به طور کمینه(یا حداقل سابق!)چهار مطبوعه ی اصلاح پیشه ای که من , به عنوان نگارنده ی این سطور , در طی روز و به دلیل بیکاری مفرط , سعادت تورق انها را دارم چهار تیتر  بسا متنوع برای گزارشات بلند و بالای خویش در باب خازن مذکور انتخاب کردند تا اخر هفته ای بس مفرح برای طرفدارانشان فراهم کنند.

۵ شنبه ۲ / ۶ / ۱۳۸۵

کارگزاران: تهران 1 ساعت فلج شد.

اینده نو: تهران 2 ساعت در شوک.

اعتماد ملی : تهران 3 ساعت از کار افتاد.

شرق : سرگردانی تهران در خاموشی ( فکر کنم روش نشده که بگه ۴ ساعت)

اگر دو زاری مبارک نزول اجلال نفرمودند لطفا یک بار دیگر به ارقام موجود در سطور بالا توجه فرمایید!

خنده یا تاسف؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:2  توسط محمدحسين نادعلي  | 

یک ناهنجاری در جوامع حقیقی و مجازی

این بار میخواهم در مورد یک ناهنجاری اجتماعی بنویسم.ناهنجاری که مانند سایر هم کیشان خود گریبان بسیاری از ما اجتماعیون را گرفته و یا در اینده خواهد گرفت.

تخریب شخصیت.برچسب زنی . تهمت زدن

 این ناهنجاری شاخه های گوناگونی دارد که اینجانب قصد بیان و بررسی مختصر یکی از انواع ان را که در چند روزه ی اخیر برای خودم اتفاق افتاده است را دارم. اتفاقی که منجر به بیش از ۱۰ روز غیبت من در این چند کیلو فضای رایگان و ازاد اینترنتی شد.

شرح ما وقع:

ماجرا از اینجا اغاز شد... حمله ی کاربری هکر صفت به حفاظ امنیتی سیستم رایانه ی نگارنده رو در پی ان بروز مشکلاتی در افزار سخت و نرم رایانه ی اینجانب.در پی این حمله غنایمی نصیب ان خانم یا اقای هکر گردید که سرگرمی جالبی برای وی پدید اورد و به طبع ان کمی با ابرو و اعصاب و وجهه ی اجتماعی ی ۶ ساله ی من در جامعه ی مجازی اینترنت بازی شد.

ایشان با تغییر دادن پسوورد ID ی بنده در yahoo ضمن دسترسی به مجموعه ای از دوستان چند ساله ی بنده در ایترنت( که از اقشار مختلف جامعه میباشند) سعی در تخریب شخصیت بنده در دیدگاه انان نمود که البته در پاره ای از موارد اتهامات وارده به اینجانب در غیاب بنده به محکومیت من منجر شد و باعث گردید که نگارنده با روان و شخصیتی تخریب شده و در دادگاه تجدید نظر سعی در جمع اوری ابروی ریخته شده ام بنمایم .در مواردی پیروز دادگاه بودم و در مواردی هم.....(عرض کردم که دوستان من در اینترنت و در ۶ سال اخیر از طبقات مختلف اجتماعی بودند مثل دوستان اینترنتی همه ی شما به این دلیل نتایج دفاعیات بنده هم یکسان نبودند)

ایشان همچنین با حمله به پروفایل بنده در cloob.com انجا را نیز تحت سلطه ی خویش در اوردندو به دنبال ان با استفاده از اطلاعات شخصی من در ان و اطلاعاتی که از طریق دوستانم و با جا زدن خود به نام من کسب کرده بودند پروفایلی دیگر  ساخته و با استفاده از ان  درcloob اتهاماتی که   بر من  وارد نموده بود را با نام خودم به گردن گرفته است.

رفع سوتفاهمات همچنان ادامه دارد.

به نظر شما:

 بازی کردن با شخصیت و تخریب دیگران و برچسب زدن به انان با چه هدفی انجام میگیرد ؟

دلایل بروز این چنین ناهنجاری هایی  چیست؟

شاید ریشه یابی روانی این ناهنجاری اجتماعی کار نگارنده و در حد این مقال نباشد اما گمان میکنم که ریشه های ان را میتوان در مشکلات و دغدغه های اجتماعی-سیاسی- و حتی جنسی افراد جست و جو کرد. ریشه هایی که کارشناسان در بررسی بسیاری از ناهنجاریها ی فعلی ی جامعه ی ما به انها برمیخورند.

 تا زمانی که این مشکلات وجود دارد ناهنجاریهایی این چنین هم به وجود می ایند و ما باید منتظر چنین اقداماتی باشیم. چه از جانب اشنایان حقیقی در کوچه و خیابان و در و همسایه و چه از جانب اشنایان مجازی در اینترنت.

روان شناسان به این نوع رفتار فرافکنی میگویند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:0  توسط محمدحسين نادعلي  | 

از شیخ حسن تا شیخ حسن

به قول شیخ حسن  :

 دیانت ما عین سیاست ماست یا بالعکس

که الحق چه شیرین توصیف میکند این روزها را.

(متذکر میشوم که  شیخ حسن در سطر پیشین از پسوند مدرس بهره می جوید.لطفا شیخ حسن سطور بعدی را با ایشان اشتباه نگیرید.چون پسوند وی نصرالله میباشد)

این روزها همه ی همهمه های همه(   مقصود نگارنده از بکار گیری لفظ" همه",در واقع خطاب قرار دادن جمهوری اسلامی و تمامی متعلقات و متعلقینش از سران تا زیران ـ شبکه های ده گانه ی سیمای ضرغامی و صدای وابسته به ان ـ روزنامه های پیشرو در امر ترویج اصول و حتی اصلاح جامعه ـ شاتر های نانوایی ها و افراد حاضر در صفوف به هم پیوسته ی نان ـ رانندگان تاکسی های نارنجی و 4 مسافر مرکوب در هر تاکسی   و کلا تمامی انهایی که نام خود را شیعه ی حقه ی اثنی عشری نهاده اند,میباشد   )را درگیری ها(    یا بهتر بگویم موفقیتهای دو طرف درگیر در ساقط کردن شمار بیشتری از هستی های طرف مقابل   )ی سواحل مدیترانه در جنوب لبنان و مرز مشترک با اسرائیل در برگرفته است.

جنگ کهنه ی یهود و اسلام در این ساحل زیبا و شهره,  این بار پس از 6 سال بین حسن و ایهود برقرار است و تا این لحظه با ابتکار عمل فوق العاده شیخ حسن همراه بوده است.

در منظر همه( که ما هم گویی جزئی از همین همه محسوب میشویم) کل لبنان و جهان اسلام خلاصه شده در حسن و حزب مطبوعش که از نام الله  به عنوان پسوند, استفاده ی ابزاری نموده است!!.مسلم است که بر چه اساسی منظرهمه, دروازه های خود را بر روی این دیدگاه نسبت به اسلام تخلیص شده گشوده است. 

حسن و 99 درصد از سران و  زیران حزبش شیعه  حقه اثنی عشری میباشند که حمایت ما از انان نوعی خیرات برای شادی ارواح مقدس شاه عباس صفوی و پسماندگان؟ لایق و نا لایقش!! میباشد.

مایه تاسف است که بگویم:

هر روز بالغ بر 200 هستی در کشورهای مسلمانی چون افغانستان-عراق-فلسطین و لبنان به نیستی تبدیل میگردند, اما تنها ان دسته از این هستی ها خود را در همهمه ی ما جای داده اند, که جزء صحابه ی حسن میباشند و یا یهتر بگویم سپر انسانی هستند که ازشیخ حسن در برابر بلایای اسمانی و زمینی و دریایی واصله از اولمرت محافظت مینمایندو بدیهی است که اگر  حمایت(میتوانید به سلیقه ی خود حرف _ق_ را جایگزین حرف _ی_ نمایید)از این شخص نبود ویا برای مثال محل کشته شدن انان شهرهایی مثل مزار شریف-کابل-هرات-کربلا-نجف-سامرا-بغدادو...بود در همهمه ی با عنوان شهادت را نمیگرفتند.

شهادت:

        در اینجا یعنی کشته شدن در راه ما!؟ نه کشته شدن در راه خدا

 با یکsearchدر ذهن خود به یاد اورید که تا به حال نشنیده اید  این لفظ رابرای کشته های افغانی و عراقی به کار بریم.

چرا؟

البته حق داریم. تمام هزینه هایی که از سالهای گذشته تا به امروز بر روی شیخ حسن و حزبش کرده ایم امروز به خوبی به بار نشسته است و الحق که این مهره به خوبی از پس بازی جدیدش برامده است و حتما هر نفس منصفی شیخ حسن و حزبش را شایسته ی هیپ هیپ هورا (البته با ذبح اسلامی) میداند برای مثال:

چند شب پیش گزارشگر شبکه ی خبر(المنار به زبان فارسی)در گزارش روز 25 جنگ اعلام کرد که امروز 6 لبنانی به وسیله ی بمبارانهای صیهونیستها شهید شدند اما در مقابل دست اورد حزب الله چشمگیرتر بود.در بمباران حیفا به وسیله ی موشکهای حزب الله دست کم 12شهرک نشین( که مسلما در میان انان کودک و زن نیز به چشم میخورد) به هلاکت رسیدند.

دیدن چندباره ی یکی از صحنه های این بازی خالی از لطف نیست.

امیدوارم که دوستانی که قاری متون فوق بوده اند ,باری دیگر مرا  به دفاع از جنگ و بی اهمیتی کشته شدن انسانها متهم نکنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط محمدحسين نادعلي  | 

متاسفم

خبر فوری

۱۵ دقیقه ی پیش ,شاهد ماجرای جالبی بودم!!!

اينجا قم است ,خیابان صفاییيه,۵شنبه, ۵ مرداد ۸۵, ساعت ۲۱:۱۵

دختری کنار خیابان در انتظار تاکسی ایستاده است.

سن : بین ۲۰ ـ ۲۲

ظاهر: مانند هر دختر دیگر ساکن شهر مقدس!!!مد روز + چادر (از نوع عربی)

یک موتور که مرکب ۲ نفر راکب میباشد به دختر نزدیک میشود.

چادر از سر دختر میکشد.

خیابان شلوغ است.

قهقهه زنان دور میشوند.

همه ی همهمه های همه به گوش میرسد.

کسی کاری نمیکند.

همه نظاره گر هستند.

موتور در لابلای ماشین ها گم میشود.

صدای اژیر از ماشین ارشاد نیروی انتظامی که به صحنه نزدیک میشود ,

به همه ی همهمه های همه اضافه میشود.

دختر که پس از گذشت کمتر از ۳ دقیقه هاج و واج مانده با نگرانی به

 همه ی همهمه کنندگان  و ماشین بدون پلاک!!! ارشاد نگاه میکند.

بغض گلویش ,تمام شیطنتهای  صورتش را می بلعد.

دختر را به زور سوار ماشین میکنند.

ماشین ارشاد هم پس از ۷ دقیقه که از شروع ماجرا میگذرد در لابه لای ماشین ها گم میشود.

ماجرا به سرعت اغازش ,به اتمام میرسد.

همهمه ی همه ادامه دارد.

اما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:41  توسط محمدحسين نادعلي  | 

جایگاه و تفاوت مهره ی شاه در بازی شطرنج

مهره های سفید این طرف صف ارایی میکنند.

مهره های سیاه هم چاره ای ندارن جز اینکه این طرف نباشن و برن اون طرف به ارایش قوا بپردازند.

۱۶ مهره ی سفید و ۱۶ مهره ی سیاه حکایت بر  برابری همه چیز دارد.

هر کدام از مهره هانامی از رنگی را با خود حمل میکنند, که سازنده ی مهره ها به انها تحمیل نموده و خود نقشی در انتخاب ان نداشته اند.(در اینجانام نشانگر ارزش مهره است)

شاه هم یکی از مهره هاست که از نظر جنس مهره گی خود همانند بقیه میباشد,با این تفاوت که  از قدی بلندترو کلاه گشادی بر سر و لباسی فاخر بهره مند گشته و بر خلاف سایرین جفتی هم در میان همرنگان خود ندارد.

بازی شروع میشود

طبق قانون سفید بازی را شروع میکند

این نوع بازی با هر سبکی که دنبال شود با گذشت هر چند دقیقه یکی از مهره هامحکوم به خروج از صفحه میشود

این محکومان به نیستی  مهره های بی ارزشی هستند که از صفت یگانه گی هم برخوردار نیستند و دارای جفت و همقطار میباشند.هست ها تبدیل به نیست میشوند.

۳۱-۳۰-۲۹-......۲۰......۱۵....

همراه با صدای تیک تاک عقربه های ساعت تعداد مهره ها به تعداد انگشتان ۲ دست و سپس یک دست نزدیک میشود.

تا چند دقیقه دیگه نوبت یکی از شاه هاست.

با مات شدن و یا به نوعی مرگ یکی از اونها این بازی تمام میشود.

اما...

نباید...

نباید یکی از ۲ تا شاه از بین بروند.

راستی ,این یکی دیگه از تفاوتهای شاه با بقیه است.

همه همهمه میکنند که نباید...

نه...

نمیشه...

صدایی نا خوشایند برای تماشاگران و محکومان به مرگ در بازی به گوش میرسد.

صدایی که برای شاه و سایر باقی مانده ها در زمین خوشایند است.

جسمی سخت و مخرب به میانه ی زمین پرت شده و بازی را به هم ریخته است.

بازی نا تمام میماند.

هر ۲ شاه زنده میمانند

تعجبی نداره! این خاصیت, سبک بازی های خاورمیانه است.

این جسم سخت یا همون دمپایی اقاجان حکم اتش بس را دارا میباشد.

 دیگر مهره ی بی ارزشی برای خرج کردن وجود ندارد

باید سپاه تجدید قوا(ی بی ارزش )بکند.

با این مقدمه مابا سبک بازی اشنا شدیم.

...

بازی جدید بین شیخ حسن و اولمرت

قوای بی ارزش که همان انسانهاهستند در میان همه ی همهمه های همه میمیرند.

هنوز انسان برای محکوم کردن به مرگ وجود دارد.

هنوز به انگشتای یک دست نرسیده ایم.

نمیدونم تا چند روز اینده به انگشتای یک دست میرسیم و سر و کله ی دمپایی اقاجان پیدا میشود یا نه؟

اخرین خبر: مخالفت شدید با اتش بس از طرف همه به جز اقاجان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:39  توسط محمدحسين نادعلي  | 

بازگشت مجنون

سلام

باز هم میخوام یه بلاگر مجنون!!! بشم...اما نمیدونم؟؟؟.... نمیدونم که چرا ۲باره!؟ میخوام به جمع بلاگرها برگردم...اونم یه بلاگر مجنون!!...شاید هوس!؟...یا بیکاری!؟...شاید یاد قدیم!؟...شاید.؟؟؟..

اشتباه؟!؟!؟!

فقط این مهمه که من هستم...من اومدم که باشم...من شروع کردم برای بودن...اما نمیدونم چطور تمومش میکنم برای نبودن!

اصلآ میکنم یا؟!؟!؟

امیدوارم که من تا وقتی که هستم.....اصلا هستم؟...بودن یا نبودن؟!...اصلا مسئله این نیست...نمیدونم چیه...؟....؟....؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:49  توسط محمدحسين نادعلي  |